ادب پارسی
از میراث زبان و ادبیات پارسی
یادم آمد هان داشتم میگفتم : آن شب نیز سورت سرمای دی بیداد ها می کرد و چه سرمایی ، چه سرمایی باد برف و سوز وحشتناک لیک آخر سرپناهی یافتم جایی گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم همگنان را خون گرمی بود. قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام راستی کانون گرمی بود. مرد نقال – آن صدایش گرم، نایش گرم آن سکوتش ساکت و گیرا و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم راه می رفت و سخن می گفت. چوبدستی منتشامانند در دستش، مست شور و گرم گفتن بود. صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود همگنان خاموش. گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید، پای تا سر گوش : هفت خوان را زاد سرو مرو یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد : خوان هشتم را من روایت می کنم اکنون ...فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


