ادب پارسی
از میراث زبان و ادبیات پارسی
گر درختی از خـــــزان بی برگ شد یا کرخت از سورت سرمای سخت استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در قله ی بلوغ آبستن از نسیم گناهی است اما ای ابر سوگوار سیه پوش این شاخه ی شکوفه چه کرده است کاین سان کبود مانده و خاموش ؟ گیرم خدا نخواست که این شخ بیند ز ابر و باد نوازش اما این شاخه ی شکوفه که افسرد از سردی بهار با گونه ی کبود آیا چه کرده بود ؟
استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی صبح آمده ست برخیز بخوان به نام گل سرخ ؛ در صحاری شب ؛ که باغها همه بیدار و بارور گردند . بخوان ؛ دوباره بخوان ؛ تا کبوتران سپید به آشیانه خونین دوباره برگردند . بخوان به نام گل سرخ ؛ در رواق سکوت ؛ که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد ؛ پیام روشن باران ؛ ز بام نیلی شب ؛ که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد .
هســـت امیــــدی که ابــــر فـَـــروَدین برگهــــا رویانـــــــدش از فـــــر بخت
بر درخـت زنده بی برگی چه غـم؟
وای بـر احــــوال بـــرگ بــی درخت
گیرم که این درخت تناور
بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


