ادب پارسی
از میراث زبان و ادبیات پارسی
گر درختی از خـــــزان بی برگ شد یا کرخت از سورت سرمای سخت استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی افتاد آن سان که برگ آن اتفاق زرد می افتد افتاد آن سان که مرگ آن اتفاق سرد می افتد اما او سبز بود و گرم که افتاد... زنده یاد قیصر امین پور لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان درآید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور ترا هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم و بکارتی سر بلند را از روسبی خانه های داد و ستد سر به مهر باز آورده م هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! و چمشانت راز آتش است. و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم توفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند و ترانه ی رگ هایت آفتاب همیشه را طالع می کند بگذار چنان از خواب بر آیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند دستانت آشتی است ودوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود پیشانیت آیینه ای بلند است تابناک و بلند که خواهران هفتگانه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید تا عطش آب ها را گوارا تر کند؟ تا آ یینه پدیدار آئی عمری دراز در آ ن گریستم من برکه ها ودریا ها را گریستم ای پری وار درقالب آدمی که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد! حضور بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند دریائی که مرا در خود غرق می کند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم وسپیده دم با دست هایت بیدار می شود یادم آمد هان داشتم میگفتم : آن شب نیز سورت سرمای دی بیداد ها می کرد و چه سرمایی ، چه سرمایی باد برف و سوز وحشتناک لیک آخر سرپناهی یافتم جایی گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم همگنان را خون گرمی بود. قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام راستی کانون گرمی بود. مرد نقال – آن صدایش گرم، نایش گرم آن سکوتش ساکت و گیرا و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم راه می رفت و سخن می گفت. چوبدستی منتشامانند در دستش، مست شور و گرم گفتن بود. صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود همگنان خاموش. گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید، پای تا سر گوش : هفت خوان را زاد سرو مرو یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد : خوان هشتم را من روایت می کنم اکنون ... من زندگی را دوست دارم حسین پناهی در قله ی بلوغ آبستن از نسیم گناهی است اما ای ابر سوگوار سیه پوش این شاخه ی شکوفه چه کرده است کاین سان کبود مانده و خاموش ؟ گیرم خدا نخواست که این شخ بیند ز ابر و باد نوازش اما این شاخه ی شکوفه که افسرد از سردی بهار با گونه ی کبود آیا چه کرده بود ؟
استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی شبی آرام چون دریا بی جنبش من اما دیگر از هر خواب بیزارم میان خواب و بیداری به چشمم نقش می بندد منم آن کودک آرام در ان دوران نه دیگر مام نبودم این چنین تنها و من خاموش در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت «دکتر حمید مصدق» دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند روزگار غریبی است نازنین و در این بن بست کج و پیچ سرما به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است نازنین نور را در پستوی خانه نهان باید کرد احمد شاملو صبح آمده ست برخیز بخوان به نام گل سرخ ؛ در صحاری شب ؛ که باغها همه بیدار و بارور گردند . بخوان ؛ دوباره بخوان ؛ تا کبوتران سپید به آشیانه خونین دوباره برگردند . بخوان به نام گل سرخ ؛ در رواق سکوت ؛ که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد ؛ پیام روشن باران ؛ ز بام نیلی شب ؛ که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد . در شبان غم تنهایی خویش قطار مى رود «استاد دکتر قیصر امین پور»
هســـت امیــــدی که ابــــر فـَـــروَدین برگهــــا رویانـــــــدش از فـــــر بخت
بر درخـت زنده بی برگی چه غـم؟
وای بـر احــــوال بـــرگ بــی درخت
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
گیرم که این درخت تناور
سکون ساکت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم
سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
………………..دوران شور و شادمانیها
خوشا آن روزگار کامرانیها
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
نه دل پر کین
نه من غمگین
نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
………………..ـ آن دوره آرامش و شادی
دریغ از روزگار خوب آزادی
سر آمد روزگار کودکی
………………..ـ اینک دراین دوران
………………..……………….. ـ دراین وادی
نه شهر آرام
دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
………………..تو اما مادر من مادرناکام
………………..دلت خرم
………………..………………..ـ روانت شاد
………………..که من دست نیازی سوی کس
………………..………………..ـ هرگز نخواهم برد
………………..و جز روح تو
………………..ـ این روح ز بند آزاد
………………..مرادیگر پناهی نیست
………………..………………..ـ دیگر تکیه گاهی نیست
و ما در دل شبها
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سراپا گوش
و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
بانگ خروس گوید
وین خواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
ادامه مطلب
ادامه مطلب
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم...
ادامه مطلب
تو مى روى
تمام ایستگاه مى رود
و من چقدر ساده ام
که سال هاى سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده هاى ایستگاه رفته
تکیه داده ام
| Design By : Pichak |


