ادب پارسی
از میراث زبان و ادبیات پارسی
شبی آرام چون دریا بی جنبش من اما دیگر از هر خواب بیزارم میان خواب و بیداری به چشمم نقش می بندد منم آن کودک آرام در ان دوران نه دیگر مام نبودم این چنین تنها و من خاموش در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت «دکتر حمید مصدق» در شبان غم تنهایی خویش
سکون ساکت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم
سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
………………..دوران شور و شادمانیها
خوشا آن روزگار کامرانیها
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
نه دل پر کین
نه من غمگین
نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
………………..ـ آن دوره آرامش و شادی
دریغ از روزگار خوب آزادی
سر آمد روزگار کودکی
………………..ـ اینک دراین دوران
………………..……………….. ـ دراین وادی
نه شهر آرام
دگر هر آشنا بیگانه شد با آشنای خویش
و من بی مام تنها مانده در دشواری ایام
………………..تو اما مادر من مادرناکام
………………..دلت خرم
………………..………………..ـ روانت شاد
………………..که من دست نیازی سوی کس
………………..………………..ـ هرگز نخواهم برد
………………..و جز روح تو
………………..ـ این روح ز بند آزاد
………………..مرادیگر پناهی نیست
………………..………………..ـ دیگر تکیه گاهی نیست
و ما در دل شبها
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
سراپا گوش
و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم...
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


